|
نذار بهت عادت کنم.. جدایی سخته گل من!
سه نقطه هاي تو گاهي هزار واژه ومن هنوز در تب يك نقطه از لبت بي تاب
هميشه معني صد اضطراب ... من، بي تو هميشه ديدن بي پرده ی شما در خواب
چه عاشقانه ی پوچي! تو خوب مي داني ميان اين همه رويا ، فقط تويي كمياب
و من چه خسته تو را چون سراب مي جويم چه فصل خالي و تلخي ست سهم من زين خواب! ...
كجاست آنكه ز من آتشي بگيراند بسازد از تن من قطعه قطعه هاي مذاب
و يا حضور تو را قصّه قصّه ، فصل به فصل... بخواند از تو غزل هاي نابِ بي پاياب
...
خدا کند که غزلهای آخرم باشد خدا کند که شوم در غمت خراب،خراب
چه روزگار غریبی ست نازنین، آری نه حرف مانده برایم ، نه عشق های مجاب
بیا... تمام کن این انتظار را در من بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب ...
یکی نبود و یکی بود و او نبود ... و من هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ در کلاس سخن معلم گفت:عین و شین است و قاف، دیگر هیچ دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟ مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه شیخ گفتا:گناه بی بخشش واعظی گفت: واژه بی معناست زاهدی گفت: طوق شیطان است محتسب گفت: منکر عظما ست قاضی شهر عشق را فرمودحد هشتاد تازیانه به پشت جاهلی گفت: عشق را عشق است پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
قاصدک !هان!چه خبر آوردهای!؟ از کجا وز که خبر آوردی؟
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم؟ تو چیستی که من از موج هر شب تو بسان قایقی سر گشته روی گردابم من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه! مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه! کدام نشاه دویدست از تو در تن من که ذره های وجود تو را که میبیند به رقص می آیند سرود می خوانند چه آرزوی محالی ست زیستن با تو! مرا بگذار همین یک سخن با تو به من بگو که مرااز دهان شیر بگیر! به من بگو که برو در دهان شیر بمیر! بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ستاره ها را از آسمان بیار به زیر تو رو به هر چه تو گویی، به عشق سوگند هر آنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه که صبر راه درازی ،به مرگ پیوسته ست تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته ست همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو بر دست و راه من بسته آه!
می خوام با دست خیال خدا رو نقاشی کنم
رو زانوهاش اشک بریزم هوا رو بارونی کنم گریه کنم گذشتمو ،سر روی پاهاش بذارم بگو غریبم بی نشونم برس به دادم می خوام رو تار و پود شب مقصد بی هدف برم تو این هوای بی نفس برم به آخر خط برسم برم ی جای که فقط تو باشی و بی کسیام تو سر نوشت دس ببرم بهشت با خودت بیام تو نفس آخر عشق تنها تر از خدا شدم اشکی نمونده تو چشام با گریه بی وفا شدم غصه شکسته دلمو آخر این سفر کجاست؟ فقط بریدن منه دلهره از دلم جداس تنها تر از خیال تو دل به دریا می زنم من و صدا کن که می خوام دل از جدای بکنم دستامو بگیر می دونم توی اون همیشه با من ا ینه اون مهال ممکن مثل اشک شیشه با من
میروم خسته و آفسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده ی خویش می برم،تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه ی امید محال می برم تا زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد،می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه ی جوشان وصال شاید آن به که بپرهیزم من به خدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی آه شدم،صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب،خونین دل می روم از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل
خیلیا ازم میپرسن چرا ازغم میخونم میخونم همه بدونن عشقا دوزو کلکه اگه پرواز دل من روی یه خط غمه اگه طول خط عمرم پراز پیچ و خمه باید از جاده ی غم یک درس عبرت بگیرم توی این راه بمونم عشقمه و پس بگیرم بازی نکن با دل من دل من بازیچه نیست دیگه بسه بی حیا نفست همیشه نیست اگه تنها شدم ای خدا یه قسمته پس بذار تنها بمونم تنهایی ی نعمته
دلم میگه مبارکه قدر اشکاتو بدون هنوز چشات بی کلکه وقتی که گریم میگیره یه آسمون بارونیم اما به کی بگم خدا ؟؟؟ من تو دلم زندونیم !!! سرمو بالا میگیرم کسی جوابمو نمیده خیلی شباست یه رهگذر به گریه هام نخندیده چه روز و روزگاریه ؟؟؟ من و یه دنیا بی کسی !!! شدم یه مشت خاطره یه کوره دلواپسی میخوام تلافی نکنم حرمت دل رو میشکنم دارن به جرم سادگی چوب حراجم میزنند توی این ولایت غریب دل مرده ها عزیزترند قحطی عشق عاشقاست قلبای سنگی میخرند
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟ من همانند کبوتر نه کبوتر چونکه او آزاد است می رود تا خورشید اما من من بسان کفتری بی پرو بال خالی از عشق صعود خالی از از هر چه وابسته به پروازم بود تهی از عشق شدم پر وبالم بشکست من دلم می گیرد من دلم می گیرد که در این شوق پروازی نیست من برای تو دلم می گیرد تو که هر لحظه کنارم بودی تو که جفت کفتر دل بودی شکوه ام از باد است آنکه با چرخش خود جفت مرا با خود برد آه اگر می بودی دیگر این کفتر دل غصه ی پرواز نداشت دیگر این کفتر دل شوق پروازو صعود کوچ کردن تا بودو نبود تو اگر می بودی آسمان آبی بود دیگر این واژه قفس معنی داشت؟
چي بگم از كجا بگم دردمو با كيا بگم بهتره كه دم نزنم حرفي از عشم نزنم از عشقي كه گم شد و رفت عاشق مردم شد و رفت
عشقي كه بي فروغ نبود براي من دروغ نبود بغض نشسته تو گلوم وقتي نشستي رو به روم من از خودم چرا بگم بايد از اون چشم ها بگم خيره تو چشم مست تو دست ميدم به دست تو دل از زمونه ميكنم حرف دلم رو ميزنم چه حالتي داره چشات نرگس بيمارچشات چشم تو خوابم مي كنه مست و خرابم مي كنه وقتي نشستي رو به من از عاشقي بگو به من بزار چشمات دل ببره اين جوري باشه بهتره چشمات اگر پس نزنن چشم هاي سر سپردمو ميشه فراموش كنم خاطره هاي مردمو
چه عذابی است به چشمان تومحدود شدن و به تـاریکی پـیــراهــن شــب ، پــود شدن مثـل مـرداب نشستن ، به سکـون تـن دادن نا امـیــد از هـمـه جــا ؛ مـنـتـظـر رود شدن لحن دلگیـر سلام تو ، غمـی با خـود داشت غـــم دل کـــنــــدن و آمـــاده بـــدرود شـدن لحـظه ای صبـر نکـردی کـه شکایـت بکنم از تـو ، از این همه دیر آمـدن و زود شـدن امـتـحـانـهای عجـیـبـی دل تـنـگــم پـس داد ونشد ، رد شود از این هـمـه مــردود شدن زندگی بعـد تو معـنـای غـم انگـیـزی داشت بیـن یک مشـت خـدا بـودن و نا بـــود شـدن
من خدا را دارم....
یک اتاق ،اندکی نور،سکوت
خداوندا ! روانی خسته دارم دلی با عشق تو پیوسته دارم در این دنیا مرا غیر از تو، کس نیست به فریاد دلم ، فریاد رس نیست به حق کعبه ، دل را زندگی بخش به جان تیره ام تابندگی بخش من و بار گناه و شرمساری تو و بخشایش و آمرزگاری
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر آسمان بی هدف، بادهای بی طرف ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر ای مسافر غریب، در دیار خویشتن با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر این تویی در آن طرف پشت میله ها رها این منم در این طرف پشت میله ها اسیر دست خسته مرا مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
شب سردي است ، و من افسرده.
چه قدر فاصله اینجاست بین آدم ها
دوست دارم ....... دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید گریه ام را به حساب سفرم نگذارید دوست دارم که به پابوسی باران بروم آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید اینقدر آئینه ها را به رخ من نکشید اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید چشمی آبی تر از آئینه گرفتارم کرد پس کشیدن این همه دل دور و برم نگذارید آخرین حرف من اینست زمینی نشوید فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید .... !
نگاهی کرد و با لبخند تلخی جدا شد از من و در را بهم بست شبی توفانی و درد آفرین بود شبی سیراب از باران و رگبار شبی وحشی تر از شبگرد سرمست چراغ نقره فام ماه خاموش شبی پر بغض و پر فریاد و مرموز جدا شد از من و گفت این سخن را ! " مرا دیگر نخواهی دید بدرود" دلم درسینه می نالید و می گفت " چرا دیر آشنا رفتی چنین زود" و او می رفت و در باغ دل من هزاران غنچه امید پژمرد شبی آید ولی گویند او را " که آن دیوانه عشقت شبی مرد "
همین امشب
ای بازيگر گريه نکن ما هممه مون مثل هميم
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام میدهد آزارم خش خش گام تو تکرار کنان ومن در این اندیشه که چرا؟ خانه ی ما سیب نداشت.
((سفری به نا کجا )) در پی آزادی ام ! دور می گردم من از آبادی ام. مقصدم سوی نمی دانم کجاست. سوی دریا ، آسمان ،آتشفشان ، حتی کویر. سوی جنگلها ،بیابانها ،کوه ،حتی خدا! می روم . گرچه نمی دانم کجا! میروم. می روم تا فکر تنهایی خویش ، تا ابد ، تا انتهای نا کجا! کوله بارم یک بغل بی رنگی است ،یک بغل تنهایی است ،از خدایم بی خبر ، توشه ام دلتنگی است. کوله بارم پرشده از سادگی ،از خستگی ،افسردگی ،دل بستگی ! دل بستگی از یک نگاه! پر شده از بی تو بودن تا گناه! من نمی دانم کجا باید روم! هر کجایی میروم ، من: غرق دنیا میشوم. میروم تا اوج تا شیطان شدن. می گدازم از گناه. تشنه میگردم زنور. می خورم از میوه ی صدها گناه. گم می شوم. می روم تا پرتگاه ، مرز سقوط. |
About![]()
کی می گه تنهایی سخت نیست؟ Archivesآذر 1388آبان 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Links
خاطرات دانشجوی(حتما ی سر بزن) |